خرید بک لینک
پست قبل، لافکا بهم میگفت تو که دوستای خارجی داری، بگو برات اول کتابات یه چیزی بنویسن اینو که گفت، یادم افتاد آره! یکیشون یه کتاب از پابلو نرودا بهم داده بود، اولشم برام یه چیزی نوشته بود ولی هنوز فرصت نکردم عکس بگیرم و بذارم. همون یکیه فقط! ولی باز کاچی به از هیچی ... حالم؟ شبیه یه گوشه رینگ افتاده

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1396 ساعت: 16:22

الوعده وفا اسپانیایی بود، استاد دانشگاه و صاحب یه دانشگاه غیرانتفاعی(یه چیزی تو این مایه ها، ترجمه ندیدم براش) بسیار روحیه شادی داشت و خیلی جوونتر از سنش نشون میداد بردم موهاشو رنگ کرد! قرمز!!! روی تی شرتش یه سفیدبرفی منشوری بود که میخندید میگفت با همین تی شرت قم پیاده راه میرفتم! از همسرش جدا شده

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1396 ساعت: 16:22

تمام کارای دفاع من جمله خرید میوه و چیدمان ظروف و شیرینی و آب معدنی و نپکینز و کافی میکس و پذیرایی از بچه ها و دنبال اب جوش رفتن و غیره و غیره رو خودم تنهایی انجام دادم، در این حد که خدماتی طبقه میومد میرفت مگفت یعنی هیچکس نیست به تو کمک بده؟! آقای مسئول سالن آمفی تئاتر میومد میرفت میگفت یعنی هیچکس

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1396 ساعت: 16:22

خلاصه ما یه روز نشستیم، داوطلبانه، شاید بدون فکر، دستی دستی، دست خودمونو تو زندگی انداختیم عقب.

...

پ.ن: یه دوستی، که البته ناشناسن قطعا! ، طی یک پیام خصوصی برای بنده نوشتن که این مطالبو مینویسی

شوهر جمع کنی؟!

منظورشون مطلب پایین!

البته کامنت ایشون علامت سوال نداشت، من محض تنوع دوتا علامت اضافه کردم!

الان سوال من اینه بقیه م اینجوری فکر میکنن؟!!

در پاسخ به دوست ناشناسمونم نقطه گذاشته و اجازه میدم قدرت خلاقیتشون رشد کنه :|

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1396 ساعت: 16:22

صفحه بندی